روایت است روزی مردی داشت به کاروانسرایی میرفت.در راه دزدی به او رسید.مرد به دزد گفت که همین کیسه طلایم بگیر تا از از کاروانسرا بیایم بیرون.مرد ساعت ها و حتی یک شبانه روز بیرون نیامد.دزد هم منتظرش بود تا اینکه مرد بیرون آمد.دزد به او گفت مردک تو امروز مرا از کار و روزگارم انداختی.مرد به وی گفت مگه تو دزد نیستی؟و او گفت آری من دزدم.مرد گفت پس چرا مالم را با خودت نبردی؟و دزدی نکردی؟دزد گفت اگر هنگام دزدی به من برمی خوردی حتما همین کار را میکردم.ولی تو مالت را به رسم امانت به دستم دادی و در رسم جوانمردی من نبود تا مالت را می دزدیدم
ue057
ادبی...ما را در سایت ادبی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: مسعود حکیمان رودی
بازدید: 118