روزی میرسد که عکسمو بگیری دستت و زل بزنی به عکسم.من اون موقع از داخل قاب شیشه ای به تو زل میزنم.تو با من نجوا میکنی و گریه میکنی و من فقط به تو زل میزنم.تو با عکسم حرف میزنی و من زبانم بسته است و تنها به تو زل میزنم.تو با هر نگاهت با هر نجوایت و با هر گریه ات نفس میکشی و من تنها بدون تنفس به تو زل میزنم.تو عکس مرا در آغوش میگیری ولی من بازبه آغوشت زل میزنم.تو عکسم را میذاری داخل صندوغچه خاطراتت و من در ثانیه های آخر هم به تو زل میزنم.آن روز دیگر من نیستم...پس تا دیر نشده بیا تا قدر همدگر بدانیم.نوشته مسعود حکیمان«تیرداد»
ادبی...ما را در سایت ادبی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: مسعود حکیمان رودی
بازدید: 98