قصد فرار را کردم از بس آدم تنهایی بودم.هیچ کس از من نفهمید که دارم فرار میکنم وقتی این کار رو کردم و رسیدم لب پرتگاهی تا خودکشی کنم،متوجه شدم چندین روز است که همه شهر دارند دنبالم میگردند و لب پرتگاه سراغم آمدند و ازم خواهش میکنند تا خودمو پرت نکنم.ناگهان دیدم در میان هیاهو کسی فریاد میزند:نگاه کن ببین در جیبت کلید گاو صندوق حاجی هست یا نه.آن موقع متوجه شدم اینها دنبال شخصیت من نیامده اند اینها دنبال کارگر حاجی هستند که کلید گاوصندوق را در جیبش فراموش کرده و فرار کرده.مسعود حکیمان«تیرداد»
برچسب:
نویسنده: مسعود حکیمان رودی