دو تا دوست به نام های محمد و سعید سالیان سال با هم دوست بودند.طوری که همیشه با هم به سر می بردند.روزی بینشان اختلاف بسیار شدیدی پیش می آید تا اینکه با شدیدترین درگیریها پس از سال ها دوستی از یکدیگر جدا میشوند.آخرین گفتگوی آنها با هم این است که سعید به محمد میگوید:دیگر حق نداری به طرفم بیایی.حتی اگر هم تو بمیری جنازت را بر نخواهم داشت و سر قبرت نخواهم آمد،دیدار به قیامت.تا اینکه پس از سالها جدایی،محمد به سعید پیام میدهد که :از جدایی پشیمانی.نه؟و سعید جواب میدهد:نه که پشیمان نیستم بی شعور مزاحم نشو.محمد هم جوابی به او نمی دهد.بعد از گذشت چند ساعت به سعید خبر میرسد که محمد بر اثر سانحه تصادف در بیمارستان فوت کرده.سعید مات و مبهوت میفهمد که لحظه ای که محمد آن پیام«پشیمانی نه؟»را در لحظه مرگش به او میدهد.واقعا آن لحظه سعید پشیمان بود...دوستان این نوع برخوردها برای همه پیش می آید مواظب نحوه برخورد و گفتارمان باشیم بدون کینه زندگی کنیم تا خدایی نکرده مثل سعید این داستان روزی پشیمان نشوید چرا که اگر کار از کار بگذرد دیگر پشیمانی سودی ندارد.نوشته مسعود حکیمان«تیرداد»
برچسب:
نویسنده: مسعود حکیمان رودی