خدایا پیشت شرمنده ام که مدتیه از تو در ذهنم خدای مصیبتها ساخته ام،آنجایی که تا درد سراغم می آید تو را یاد میکنم،تا مریضی میبینم یاد تو میفتم.تا گوری را میبینم شاید یادی از تو بکنم،نمیدانم خدای شادیهایم را کجا برده ام،چه کسی خدای شادیها را از من ربوده،آنجایی که وقتی در محفل عیش و نوشی نشسته ام دیگر از تو خبری نیست،وقتی خبر خوشی دستم میاد که تو به من هدیه دادی،از تو فراموش میکنم.خدایا مرا ببخش چرا در هنگام شادی از من ربوده شده ای،مگر این شادی چیست که تو در آن در ذهن ما آدمهای بدکار رنگی نداری و مگر این غم چیست که فقط نامت در آن متبلور شده است؟!مسعود حکیمان«تیرداد»
برچسب:
نویسنده: مسعود حکیمان رودی